
|
***محمد مهدی نادری*** عمه بلند بلند یا علی می گفت و با هر ذکر مولا ، یک پله را پشت سر می گذاشت . صدای نفس نفسش دلم را کباب می کرد. شصت و چهار پله و چهار پاگرد را که طی کرد به در واحد ما رسید.عرق سرد بر پیشانی داشت و من را که در آستانه در دید ، لبخند بی حالی بر لبان کبود شده اش نقش بست . |
***زهرا شعبانی*** وقتی «ندا»دختر طاهره خانم برگه مجاز بودن برای انتخاب رشته دانشگاه را در دست داشت کل فامیل خوشحال بودند جز نامزدش !چون همه فکر و ذکرش این بود تا ندا را راضی کند که دانشگاه «الزهرا » را برای ادامه تحصیل انتخاب کند.می گفت:« ندا جون بزن دانشگاه« الزهرا »یه خونه برات می گیرم نزدیک دانشگاه تا برای رفت و آمد مشکل نداشته باشی»! |